ايــــــن شعــــــــر ها بروند بــــــه جـــهنم

                   مــــن مجـــــنون آن لحظـــــه ام كـــه

                             قلبـــــــت زيـــــــر ســــرم دســــتو پا بــــزند

بـایـد کـسـی را پـیـدا کـنـم


  کـه دوسـتـم داشـتـه بـاشـد (!)


 آنـقـدر کـه یـکـی از ایـن شـب هـای لـعـنـتـی

 
  آغـوشـش را بـرای مـن و یـک دنـیـا خـسـتـگـی اَم بـگـشـایـد...

 
  هـیـچ نـگـویـد!     هـیـچ نـپـرسـد... 


  فـقـط مـرا در آغـوش بـگـیـرد...


بـعـد هـمـانـجـا بـمـیـرم...

حواستو جمع کن

آهـــآﮮ زمستــآלּ !

פـَــوآسَتــــ جَمــع بـــآشـב ...

ڪـﮧ בور ِ تـُـو وَ تَمــــآمـ ِ شآعـــــرآלּــﮧ هــآ رآ פֿـَـط פֿــوآهـَم ڪشیــــב ...!

اَگــــر بـآ آمـَــــבלּ ـَتـــــ ...

او ...

פـَـتّــی یڪــ "سـُـــرفــــﮧ" ڪُنــــב ...!!

هر چقدر هم که ضعيف باشی گاهی اوقات

می توانی تکیه گاه باشی

دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتـــــ . . . !

یـــــکــــ دل . . . ! یـــــکـــ آســـمــــان


یـــــکــــ بــــغـــض


و آرزو هــــای تــــــرکـــــ خـــــورده



بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی

میدونم

میدونم فـرقی نداره واســت عــاشق بودن من

میدونم واســت یــکی شـد بودن و نبـودن من

میدونم دوســـم نـداری مـثـل روزای گـذشته

من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

امـا روح من یه دریـاست پره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و مـوجاش خنجر حـرف های مـردم

آخ که چه لـذتی داره نـاز چشمــاتو کـشیدن
رفتن یه راه دشــوار واسـه هـرگـز نرسیـدن
 
 

http://iranakss.persiangig.com/image/kodakan/Asheghane-kodakan-%281%29.jpg

 

اَز بوسهــ هـــآی 

قُلـآبی تِلِفُنیـــ خَستهـــ شُدَمـــ


اَز بغَلـــ هـــآی مُحکَمــ اِســ اِمـــ اِسیـــ


اَز عِشقـــ بــــآزی


از هَمهـــ خَستِهـــ اَمـــ


تــــو کِنــــآرَم بــــآَش


هَــــوآی تَنَتـــ کـــــآفی اَستـــ...

قصه

قصه آدم، قصه يك دل است و يك نردبان. قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا خدا. قصه آدم، قصه هزار راه است و يك نشاني.قصه جستوجو. قصه از هر كجا تا او.قصه آدم، قصه پيله است و پروانه، قصة تنيدن و پاره كردن. قصه به درآمدن، قصه پرواز... من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصه ام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كرده ام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصه ام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيله ام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصه ام. قصه...

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به سراغ من اگر می ایید:

سهراب سپهری

به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن،
واژه ای در قفس است.

حرف هایم، مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم:
سنگ آرایش کوهستان نیست،
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن های درشت.

و به آنان گفتم:
هرکه در حافظه ی چوب ببیند باغی،
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ هوا دوست شود،
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند،
می گشاید گره ی پنجره ها را با آه.

زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدم که به هم می گفتند:
سحر می داند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند،
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم